خرید بک لینک
وقتی کلاس سوم بودم موقع نماز خوندن دوست داشتم وقتی به رکوع میرفتم چادری که سرم بود به کمرم بچسبه خیلی دوست داشتم این اتفاق بیافته اما موقع نماز خوندن نمی تونستم برگردم وبه کمرم نگاه کنم به خاطر همین بعد از تموم شدن نمازجلوی اینه می رفتم وبه رکوع میرفتم وهی به کمرم نگاه میکردم وکلی ذوق می کردم

حالا که فکر میکنم با خودم میگم با چه چیزایی ذوق می کردم

برچسب: نویسنده: کوروش صادقی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:09

وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم معلم شوم کار هر روزم این بود که عروسک هایم را دور اتاق میگذاشتم وبه انها درس می دادم خیلی حس خوبی بود یا مثلا به پدر بزرگم درس می دادم املا میگفتم وخیلی ازکارهایی که داخل کلاس معلم با دانش اموزانش انجام می داد من انجام می دادم روزی پدرم از من پرسید چرا دوست داری معلم بشی ؟گفتم چون معلم ها وقتی زنگ تفریح می خوره به دفتر میرن وچای میخورن

برچسب: نویسنده: کوروش صادقی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 19:42

وقتی چهار ساله بودم عاشق شکلات های توت فرنگی بودم مادرم شکلات ها را جایی قایم کرده بود که دست من نمیرسید یک روز در اثر یک اتفاق مادرم شکلات ها را جایی گذاشت که دستم می رسید فکر کنم حواسش نبوده که یکی هست که خیلی شکلات دوست داره من هم زرنگی کردم وتا جایی که تونستم شکلات خوردم خداروشکر مامانم نفهمید ی

برچسب: نویسنده: کوروش صادقی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 19:42

صفحه بندی